وظایف متقابل رهبر و مردم از منظر نهج البلاغه

جامعه ای که در آن حقوق همه افراد نسبت به هم ادا گردد، حتما به سعادت خواهد رسید و از مهم ترین حقوق در هر جامعه، وظایف متقابل رهبران و مردمان جامعه نسبت به یکدیگر است. هدف از این پژوهش بررسی حقوق متقابل رهبر و مردم از منظر نهج البلاغه و تبیین هدف حضرت علی (ع) از بیان این حقوق در حکومت اسلامی می باشد.

کلمه حق در نهج البلاغه

امير المؤمنين على (ع) در نهج البلاغه، دو جمله درباره حقّ فرموده است. اوّل اين که فرمود: «الْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْيَاءِ فِي التَّوَاصُفِ وَ أَضْيَقُهَا فِي التَّنَاصُفِ»؛[1] «حق به هنگام بيان و توصيف، از همه چيز گسترده تر، امّا در هنگام عمل از همه چيز تنگ تر و محدودتر است». به تعبير مشهور خودمان: «گفتن حقّ بسيار آسان و عمل کردنش بسيار مشکل است».

جمله دومى که مولاى متقيان درباره حق بيان مي کند همان مسئله پيوستگى حق و وظيفه است. هر کجا حقّى است، وظيفه اى است و هر کجا وظيفه اى است، حقّى است و به تعبير ديگر هر کجا انسان حقّى دارد، بر او حقّى دارند. هر کجا مديون حقّى است، طلبکار حقّى نيز است. يعنى حق هميشه دو جانبه است.

در هيج جا، حق يک جانبه وجود ندارد. حتّى خدا که بالاترين حق را بر مردم دارد، در برابر حقّ او، مردم هم بر خدايشان حقّى دارند که حقّ هدايت، حقّ تعليم، حقّ فرستادن پيامبران و حقّ ارسال کتب آسمانى است.

اين جمله دوّم را حضرت علی (ع) در نهج البلاغه، بسيار کوتاه امّا جالب و فشرده و عميق بيان فرموده است: «لَا يَجْرِي لِأَحَدٍ إِلَّا جَرَى عَلَيْهِ، وَ لَا يَجْرِي عَلَيْهِ إِلَّا جَرَى لَهُ».[2] حق در مورد هيچکس جارى نمى شود، مگر اين که در مقابلش حقّى بر گردن او خواهد افتاد و در هيچ جا حقّى بر گردن کسى نمى افتد، مگر حقّى به نفع او در کنار او هست. اين همان چيزى است که تعبير مى کنيم وظيفه و حق جدا نشدنى هستند.

من حقّى بر فرزندم دارم و در برابر وظيفه اى نيز دارم. فرزند من بر من حقّى دارد و در برابر آن، نسبت به من وظيفه اى دارد. امام بر امّت حق دارد و در مقابل اين حقّى که دارد، وظيفه اى دارد. امّت در مقابل امام حق دارند و در برابر حقّشان وظيفه اى هم دارند. اين دو جمله درباره حقّ، در نهج البلاغه آمده است.

فلسفه امامت و رهبری در نهج البلاغه

اينک درباره فلسفه امامت و رهبرى بر اساس آنچه که در نهج البلاغه آمده مسائلى را مطرح مى کنيم: وجود رهبر پنج فلسفه دارد.

اولين فلسفه وجود رهبر، اين است که يک ملّت تکيه گاه مى خواهد و اين تکيه گاه بدون وجود رهبر ممکن نيست.

دوّم اين که يک ملّت در صورتى مى تواند پيروز و موفّق شود که برنامه هايش هماهنگ و صفوفش متّحد باشد، اين هم بدون وجود رهبر، ممکن نيست.

سومين فلسفه وجود رهبر، مسئله جهت دادن به حرکت ها و تلاش ها و کوشش هاست و اين غير از مسئله وحدت است. اين سه قسمت را از همان جمله کوتاهى که حضرت (ع) در خطبه شقشقيه فرموده اند، مى توان استفاده کرد: «أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى»؛[3] «موقعيّت من در مورد مسئله خلافت همچون ميله اى است که در وسط سنگ آسياست».

تعبير، بسيار زيباست. سنگ آسياب ممکن است هزار و يک عيب داشته باشد، امّا در عين حال بگردد و کار کند، امّا اگر آن ميله وسط (که هم تکيه گاه است و هم هماهنگ کننده است و هم جهت دهنده) برداشته شود، آسياب حتّى براى يک لحظه هم نمى تواند بگردد.

وجود رهبر در يک جامعه همانند آن ميله ثابت محکم و استوارى است که سنگ را بر گرد خود به حرکت در مى آورد و به سنگ جهت و به گردشش هماهنگى و يکنواختى و يکسانى مى دهد. بنابراين براى اين که يک جامعه بتواند داراى تکيه گاه باشد و در حوادث جارى، پايگاه و در حرکت خود اتحاد و جهت داشته باشد، نيازمند به وجود رهبر است.

حتى با تعبير ديگرى در همين خطبه شقشقيّه مى فرمايد: «يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ»، در اينجا وجود خودش را به کوهسارى تشبيه مى کند که دانه هاى باران بر آن مى بارد، اين دانه ها با شيب کوه حرکت مى کند و در درّه جمع مى شود و در يک مسير به حرکت در مى آيد. اين که وجود خودش را به دامنه کوهى تشبيه مى کند که سيلاب از دامنه او سرازير است، باز اشاره به همين مسئله تلاش ها و جهت دادن به حرکت هاست.

چهارمين فلسفه وجود رهبر، مسئله بينش دادن به امّت و پنجمين مسئله، اسوه بودن است. حضرت على (ع) در نامه معروف به عثمان بن حنيف اشاره به اين دو فلسفه کرده و اين چنين مى فرمايد:

«أَلَا وَ إِنَّ لِکلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً يَقْتَدِي بِهِ وَ يَسْتَضِيءُ بِنُورِ عِلْمِهِ»؛[4] «اى فرماندار بصره، اى عثمان بن حنيف، بدان هر پيروى، پيشوایى دارد و از پيشواى خودش استفاده مى کند. اوّل آن که از علم او بهره مى گيرد و امام و رهبر به او بينش و آگاهى مى دهد و ديگر آن که اسوه اى براى او در تمام کارهاست».

از جملاتى که نقل شد اجمالا فلسفه هاى وجود رهبر را مى توان استفاده کرد. در اين زمينه مى توان دو شاهد زنده، يکى از زمان پيامبر (ص) و يکى از زمان خودمان ارائه داد.

مردم عرب در زمان جاهليّت، در ظاهر فاقد همه چيز بودند، امّا در واقع و بالقوّه همه چيز داشتند، تنها آنچه نداشتند، يک رهبر و پيشواى لايق بود. هنگامى که پيغمبر گرامى اسلام (ص) قيام کرد و مقام رهبرى را بر عهده گرفت، همچون ميله استوار و محکم در وسط اين سنگ آسياب قرار گرفت و تکيه گاه شد. حرکت داد، هماهنگ کرد، جهت داد و اسوه شد و بينش داد.

به واسطه آن حضرت (ص)، عرب عصر جاهليّت که فاقد همه چيز بود، داراى همه چيز شد و اسوه جهانى گرديد.

امّا در عهد خودمان: عصر رژيم منفور شاهنشاهى فاقد همه چيز از جمله استقلال، آزادى و شخصيّت و احترام جهانى و حرکت و جنبش و دين و ايمان (جز در يک سطح محدود) بود. امّا همه چيز را بالقوّه داشت. آنچه نداشت رهبر بود که به اين تلاش ها و کوشش ها حرکت دهد، هماهنگ کند، يکسان کند، بينش دهد، قدوه و اسوه باشد و از اين جاهليّت عصر شاهنشاهى رژيمى انقلابى بسازد.

و با وجود رهبر اين چنين تحوّلى در کشور ما انجام شد و اکنون هم عنصر رهبرى در کشورهایى که در حال انقلاب هستند، بقدرى اهميّت دارد که اگر رهبرى درست و الهى باشد، پيروزى و تعالى آن ها حتمى است.

وظایف متقابل رهبر و مردم

درباره وظايف رهبر يا حقوق مردم و همچنين وظايف مردم يا حقوق رهبر آنچه که از نهج البلاغه در يک نگاه فشرده مى توان استفاده کرد اين است که آن حضرت (ع) براى رهبران ده وظيفه قائل است و براى امّت و پيروان، پنج وظيفه بيان فرموده است.

وظایف رهبر در مقابل مردم

اولين بيانى که حضرت على (ع) در مورد وظيفه رهبر بيان فرموده است، مى فرمايد: رهبر بايد خود را آن چنان بسازد که مقام و موقعيّت او را تکان ندهد، دگرگون نسازد و مغرور نشود و شخصيّتش تغيير پيدا نکند. اين سخن را حضرت على (ع) به فرماندهان ارتش نوشته است و بيان فرموده:

«مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ»[5] در اينجا حضرت (ع) خودش را عبد اللّه ناميده است. آن همه مقام در او غرورى ايجاد نکرده و افتخارش به اين است که عبد اللّه و بنده خداست و بعد لقب امير المؤمنين را به عنوان يک لقب رسمى براى خودش بيان مي کند. امام (ع) اين نامه را به اصحاب مسالح مى نگارد. «مسلح» جايگاه سلاح در مرزهاست و اصحاب مسالح، مرزداران و فرماندهان ارتش هستند.

در اين نامه مى فرمايد: «فَإِنَّ حَقّاً عَلَى الْوَالِي أَلَّا يُغَيِّرَهُ عَلَى رَعِيَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ وَ لَا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ، وَ أَنْ يَزِيدَهُ مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ وَ عَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ»؛[6] «اولين حق والى و امام و پيشواى مردم اين است که با موقعيتى که پيدا کرده دگرگون نشود و تغيير حالت پيدا نکند، بلکه بر عکس، هر چه از نظر قدرت به او بيشتر نعمت داده مى شود، نزديکى او به بندگان خدا و محبّتش به مردم بيشتر شود».

يعنى نسبت مستقيمى ميان قدرت و محبّت، و نزديکى اش به بندگان خدا و به مردم باشد. کسانى را مى شناسيم که وقتى يک لباس نو در بر مى کنند يا يک کفش نو مى پوشند يا يک مقام جزئى پيدا مى کنند، حتّى طرز راه رفتن آنها و سخن گفتن و نگاه کردنشان دگرگون مى شود.

حضرت على (ع) فرمود: تمام قدرت ها را به تو مى دهند، عوض نشو. که اين نخستين شرط پيشوایى بر مردم است.

دوّمين وظيفه اى را که براى امام و رهبر بيان مي کند، مسئله احترام به افکار مردم و مشاوره با مردم در همه چيز (بدون استثناء) است. مردم بايد هميشه حاضر در صحنه باشند و در همه چيز مورد مشورت قرار گيرند.

سوّم: عدم کتمان اسرار است. اسرار را از مردم مکتوم ندارد، مگر اسرارى که ضرورت خاصّى پيدا کند که حضرت على (ع) به عنوان اسرار جنگى از آن ها ياد مي کند.

چهارم: کوتاهى نکردن در اداى حقوق جامعه.

پنجم: تبعيض ميان مردم قائل نشدن و همه را در مقابل قانون يکسان دانستن.

اين چهار قسمت اخير، شاهدش جمله ديگرى است که فرمود: «أَلَا وَ إِنَّ لَکمْ عِنْدِي أَلَّا أَحْتَجِزَ دُونَکمْ سِرّاً إِلَّا فِي حَرْبٍ وَ لَا أَطْوِيَ دُونَکمْ أَمْراً إِلَّا فِي حُکمٍ وَ لَا أُؤَخِّرَ لَکمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ وَ لَا أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ، وَ أَنْ تَکونُوا عِنْدِي فِي الْحَقِّ سَوَاءً»؛

حضرت (ع) فرمود: بر عهده و وظيفه من است که هيچ سرّى را از شما مکتوم ندارم (جز اسرار جنگى و در مواقع ضرورت).

يک امام به حق، و يک پيشواى الهى همه مسائلش را آشکار براى مردم مى گويد، زيرا خودش را قيّم مردم نمى داند، بلکه شريک آن ها در همه چيز مى شمرد، اگر چه دشمن (حتى اگر نقشه جنگى ما را هم بداند) در برابر اسلحه ايثار، اسلحه عشق به شهادت و دويدن به روى مين ها و شکار تانک و خلاصه اسلحه ايمان کارى نمى تواند بکند، زيرا در مقابل آن چيزى ندارد.

و مى فرمايد: من هيچ مسئله اى را بدون مشورت با شما انجام نمى دهم، جز مسئله قضاوت، زيرا در قضاوت وقتى قاضى مى خواهد تصميم بگيرد، ديگر جنبه مشورتى ندارد. بايد تشخيص خودش را به عنوان يک حکم قاطع بيان نمايد. اما در مسائل مملکتى همه چيز را با شما در ميان خواهم گذاشت و از شما مشورت خواهم خواست. هيچ حقّى را از شما مضايقه نمى کنم و همه شما در برابر من، در حق مساوى هستيد.

حضرت على (ع) اين سخن را گفت و عملًا هم نشان داد. به جاى درهم و دينارى که برادرش عقيل (بر خلاف اصول عدالت) تقاضا کرده بود، آهن گداخته به دست برادرش نزديک نموده و ثابت مي کند که برادر با بيگانه، در حق و عدالت و در بيت المال مسلمين يکسانند.

اما ششمين وظيفه اى که رهبر دارد، همسان بودن با ضعيف ترين افراد مردم است، که حضرت على (ع) از آن به عنوان يک فريضه ياد مى کند: «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّةِ [الْحَقِ] الْعَدْلِ أَنْ يُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ، کيْلَا يَتَبَيَّغَ بِالْفَقِيرِ فَقْرُهُ»؛[7]

«خداوند بر امام عادل و رهبران راستين فرض و واجب کرده است که زندگى خود را با ضعيف ترين قشرهاى مردم از نظر ماديّات همسان کند. لباسش ساده ترين لباس، سفره اش ساده ترين سفره و خانه اش ساده ترين خانه ها باشد».

فرمود: مى دانى چرا؟ براى اين که ممکن است در کوتاه مدت فقر از جامعه اسلام ريشه کن نشود (البته در يک جامعه اسلامى به معنى واقعى، در دراز مدّت، فقر وجود نخواهد داشت، امّا در کوتاه مدّت قبل از آن که به آن مرحله برسند، بايد کارى کرد که فقر، نه عيب و نه مايه ناراحتى فکر باشد)

فرمود: وقتى امام و پيشواى مردم لباس و زندگيش همچون زندگى و لباس ضعيف ترين قشرها باشد، افرادى که از نظر مادى فقيرند، نه احساس شرمندگى مى کنند و نه احساس حقارت و ناراحتى.

«يتبيّغ» در لغت به معنى ناراحتى شديدى است که منجر به مرگ مى شود، يعنى «دقّ کردن».

در جمله ديگرى باز در همين زمينه در نامه معروف به عثمان بن حنيف مى فرمايد: «أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِي بِأَنْ يُقَالَ هَذَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا أُشَارِكُهُمْ فِي مَكَارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَكُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِي جُشُوبَةِ الْعَيْشِ»؛[8] «کسى که امير مؤمنان است بايد در غم هاى مؤمنان با آن ها شريک باشد و در زندگى مادى همانند و هماهنگ آن ها باشد». اين هم يکى از وظايفى است که رهبران حق در مکتب على (ع) در برابر امّت ها دارند.

وظيفه هفتم از وظايف رهبر که در حقيقت حق مردم است، اين است که تماس مستقيمش با مردم قطع نشود، يعنى کانال اطلاعاتى رهبر و امام نبايد محدود باشد. علاوه بر تماس دائم با توده هاى مردم بايد حقّ آزادى طرح شکايت، بدون هيچ گونه تشريفاتى به همه مردم داده شود.

اين جمله را از سخنان حضرت على (ع) در نامه معروف آن حضرت (ع) به مالک اشتر مى توان استفاده کرد: «وَاجْعَلْ لِذَوِي الْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِيهِ شَخْصَکَ، وَتَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً، فَتَتَوَاضَعُ فِيهِ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَکَ، وَتُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَأَعْوَانَکَ مِنْ أَحْرَاسِکَ وَشُرَطِکَ، حَتَّى يُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَيْرَ مُتَتَعْتِع».[9]

«اى مالک يکى از توصيه هاى من به تو اين است وقتى به مصر مى روى، جزو برنامه اساسى حکومتت بايد اين باشد که در عرض روز يا در عرض هفته ساعت هايى را معيّن کنى که در خانه ات را بگشايى و در آن ساعت هيچ مشغوليّات خاطر نبايد داشته باشى (يعنى به تعبير امروز تلفن بغل دستت نباشد صدا بکند، نامه به دستت ندهند که فکرت را مشغول کند) و با تمام حواس متوجه مردم باشى.

در را باز کنى و مأمورين و محافظين خود را کنار بزنى تا با توده مردم کارى نداشته باشند و جوّى بشود خالى از تشريفات و خالى از وحشت. مردم با آزادى بيايند هم اطلاعاتشان را در اختيار تو بگذارند که کانال اطلاعاتى تو محدود نباشد و هم شکايت شان را آزادانه براى تو طرح کنند.

که من از پيغمبر گرامى اسلام (ص) شنيدم: اگر ملتى ضعيف شان حق نداشته باشند با صراحت از ظلم هايى که به آن ها شده است، شکايت کند، هرگز چنين ملّتى روى سعادت را نخواهد ديد».

اين برنامه اى است که جز در مملکت حضرت على بن ابى طالب (ع)، در هيچ نقطه اى از دنيا نمى توانيد آن را پيدا کنيد.

و امّا هشتمين مسئوليّت رهبر اين است که بعضى از کارها را بايد شخصاً (نه با واسطه) نظارت بکند. گرچه رهبر نمى تواند همه کارها را شخصاً انجام دهد، بلکه بايد افراد مورد اعتماد به عنوان واسطه او کارها را انجام دهند و او نظارت داشته باشد.

امّا حضرت امير (ع) فرمود: اى مالک در بعضى کارها بايد مستقيماً خودت دخالت کنى. آن کارهایى که بدون واسطه بايد خودت آن ها را انجام دهى، يکى رسيدگى به امور مستضعفان است، در گوشه و کنار اين کشور اسلام افرادى هستند معلول، يتيمانى هستند که پدرشان در جبهه کشته شده، بيوه زنانى هستند که بى سرپرست مانده اند و افرادى هستند که از کار افتاده اند.

فرمود: اين مستضعفان و اين گروه را مستقيماً خودت برنامه شان را بايد زير نظر داشته باشى که اين، يکى از وظايف رهبر در برابر امّت است.

و امّا وظيفه نهم اين است که اعوان و ياران خود را از ميان توده هاى پاکدل انتخاب کند. اين هم جزء برنامه است، فرمود: اى مالک، وارد مصر مى شوى مى بينى که مردم دو گروه اند: اکثريت آن ها، توده هاى زحمتکش و پاکدل مردمند. اقلّيت آنها طبقه مرفّه و از خود راضى و در ناز و نعمت بزرگ شده هستند.

تکيه گاه تو و ياران و ياوران تو بايد از آن اکثريت زحمتکش و پاکدل باشد، چرا که توقع شان و خرج شان بر بيت المال از همه کمتر است. امّا آن اقلّيت اشرافى در ناز و نعمت بزرگ شده از خود راضى نه سرباز به ميدان جنگ مى فرستند و نه در مشکلات از تو حمايت مى کنند و از همه هم پر توقع ترند.

«وَإِنَّمَا عِمَادُ الدِّينِ وَجِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ وَالْعُدَّةُ لِلاَْعْدَاءِ، الْعَامَّةُ مِنَ الاُْمَّةِ؛ فَلْيَکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ، وَمَيْلُکَ مَعَهُمْ».[10]

و امّا دهمين وظيفه از وظايف رهبر، اين است که در برنامه ها اسوه باشد. يعنى هر فرمانى که مى دهد، اول خود عمل کند. هر چه را نهى مى کند، اول خودش خوددارى نمايد. نه تنها با حرف، بلکه عملا سخن بگويد.

«أَيُّهَا النَّاسُ، إِنِّي وَ اللَّهِ مَا أَحُثُّكُمْ عَلَى طَاعَةٍ إِلَّا وَ أَسْبِقُكُمْ إِلَيْهَا، وَ لَا أَنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَى قَبْلَكُمْ عَنْهَا»؛[11] «اى مردم من شما را به هيچ طاعتى دعوت نمي کنم، مگر اين که خودم قبلا آن را انجام داده ام و از هيچ کار خلافى شما را نهى نمي کنم، مگر اين که پيش از آن خودم آن را ترک گفته ام».

فرمود: من سرمشق و اسوه براى شما هستم، با زبان عمل سخن مى گويم، فقط حرف نمى زنم، عملم ناهماهنگ با حرفم نيست.

اگر پيشوايى داراى يک چنين صفاتی شد، مشخص است که نقش او در جامعه چگونه خواهد بود.

وظیفه مردم در مقابل رهبر

و امّا وظيفه مردم در مقابل رهبر بسيار فشرده و خلاصه از بيانات حضرت على (ع) استفاده مى شود که مردم در مقابل رهبر راستين 5 وظيفه دارند:

1- اطاعت کامل و قاطع از او.

2- سستى نکردن در انجام مسئوليت ها.

3- ايثارگرانه در درياى حوادث فرو رفتن.

4- نصيحت، تذکر، خير خواهى و يادآورى به اندازه توانايى و قدرت فکر و انديشه.

5- کار را در خدمت رهبر به صورت همکارى و تعاون انجام دادن.

جمله آن حضرت (ع) درباره اين 5 وظيفه چنين است:

«وَ أَمَّا حَقِّي عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَيْعَةِ وَ النَّصِيحَةُ فِي الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِيبِ وَ الْإِجَابَةُ حِينَ أَدْعُوكُمْ وَ الطَّاعَةُ حِينَ آمُرُكُمْ».[12]

نتیجه گیری

یکى از این حقوق اجتماعى، وظایف متقابل رهبر و مردم نسبت به یکدیگر می باشد. اگر همه مردم جامعه نسبت به حکومت و حکومت نسبت به مردم، وظایف متقابل خود را انجام دهند، زمینه هاى رشد و تعالی آن جامعه محقق خواهد شد. هدف حضرت علی (ع) از بیان این حقوق و وظایف متقابل این است که مردم از حقوق همدیگر آگاه شده و بدان احترام بگذارند.

پی نوشت

[1] . شریف الرضی، نهج البلاغه، خطبه 216.

[2] . شریف الرضی، نهج البلاغه، خطبه 216.

[3] . شریف الرضی، نهج البلاغه، خطبه 3.

[4] . شریف الرضی، نهج البلاغه، نامه 45.

[5] . شریف الرضی، نهج البلاغه، نامه 50.

[6] . شریف الرضی، نهج البلاغه، نامه 50.

[7] . شریف الرضی، نهج البلاغه، خطبه 209.

[8] . شریف الرضی، نهج البلاغه، نامه 45.

[9] . شریف الرضی، نهج البلاغه، نامه 53.

[10] . شریف الرضی، نهج البلاغه، نامه 53.

[11] . شریف الرضی، نهج البلاغه، خطبه 175.

[12] . شریف الرضی، نهج البلاغه، خطبه 34.

منابع

  1. شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغة، محقق: صبحی صالح، قم، دار الهجرة، 1414ق.

 

منبع مقاله | با اقتباس و ویرایش از:

مکارم شیرازی، ناصر، مقاله «حقوق متقابل امام و مردم در نهج البلاغه»، از کتاب: کاوشی در نهج البلاغه، تهران، بنیاد نهج البلاغه، 1364.

وظایف متقابل رهبر و مردم از منظر نهج البلاغه

فهرست مطالب

    برای شروع تولید فهرست مطالب ، یک هدر اضافه کنید

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    ما از کوکی ها برای بهبود کارکردن شما با سایت استفاده می کنیم. با استفاده از این سایت شما استفاده ما از کوکی ها را پذیرفته اید.
    برای دیدن محصولات که دنبال آن هستید تایپ کنید.