انسان به دنبال سعادت ابدی و جاودان است. این سعادت فقط در سایه عمل کردن به دستورات الهی و فرامین اهل بیت بدست می آید. انسانی که در مسیر الهی قرار گرفته برای رسیدن به کمال با یک سری موانع سخت و دشوار مواجه می شود، که از شیطان به عنوان یکی از موانع اصلی یاد شده است، به طوری که او همواره در کمین است ، که با فریب، انسان را به دام اندازد و به انجام گناه تشویق کند، و از راه نفوذ تلاش می کند که انسان را به سلطه خویش در آورد.
دوستان و سرسپردگان شیطان در کلام امیرمؤمنان (ع)
«اتَّخَذُوا الشَّیْطَانَ لِأَمْرِهِمْ مِلَاكاً وَ اتَّخَذوهُمْ لَهُ أَشْرَاكاً، فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ، وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِی حُجُورِهِمْ. فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ، فَرَكِبَ بِهِمُ الزَّلَلَ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الْخَطَلَ، فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرِكَهُ الشَّیْطَانُ فِی سُلْطَانِهِ وَ نَطَقَ بِالْبَاطِلِ عَلَی لِسَانِهِ»[1]
آنان شیطان را تکیه گاه و معیار کار خود گرفتند و شیطان نیز ایشان را شرکای خود قرار داد و در سینه هاشان لانه کرد و تخم گذاشت و جوجه های خود را در دامانشان پرورش داد. با چشم های آنان نگریست و با زبان های آنان سخن گفت. پس با یاری آنها بر مرکب گمراهی سوار شد و خطا های زشت را برایشان آراست؛ مانند رفتار کسی که شیطان او را در سلطه خود سهمی داده است و زبان او را ابزار یاوه سرایی خود ساخته است.
سرسپردگی عالم نمایان خودپرست به شیطان
«اتَّخَذُوا الشَّیْطَانَ لِأَمْرِهِمْ مِلَاكاً وَ اتَّخَذَوهُمْ لَهُ أَشْرَاكاً فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ فِی حُجُورِهِمْ»[2]
جمله «فَبَاضَ وَ فَرَّخَ» (لانه کرد و تخم گذارد)، و جمله «دَبَّ فِی حُجُورِهِمْ» (در دامنشان به جنب و جوش و فعالیت پرداخت) دو ضرب المثل و تعبیر کنایی در ادبیات و زبان عربند. تعبیر کنایی اول درباره کسی به کار می رود که جایی را تصاحب می کند و از آن بیرون نمی رود؛ نظیر پرنده ای که در جایی لانه می سازد و تخم می گذارد و تا جوجه هایش از تخم در نیایند و بالغ نشوند آنجا را رها نمی کند. تعبیر کنایی دوم درباره کسی به کار می رود که جایی را برای فعالیت، جولان و رشد و نمای خود و وابستگانش بر می گزیند، نظیر کودکی که در دامان مادر به جنب وجوش و فعالیت می پردازد و در آن پرورش می یابد.
اکنون این پرسش مطرح می شود که شیطان چگونه با انسان ارتباط برقرار می کند و او را شریک خود می سازد و از مسیر اندیشه ها و رفتار او اهداف و خواسته های خود را محقق می سازد؟ آیا شیطان بدون مقدمه و وجود زمینه قبلی کسی را برای خود بر می گزیند و بر او مسلط می شود و زمام اختیارش را به دست می گیرد، و او چاره ای جز اطاعت ندارد؟ یا آنکه به تدریج و از مسیر خاصی عواملی در انسان شکل می گیرند و تقویت می شوند که سرانجام به سلطه شیطان بر انسان می انجامند؟
به تعبیر دیگر، سلطه شیطان و سقوط انسان، بر اثر عاملی جبری رخ نمی دهد، بلکه کار شیطان از فریب دادن انسان و آراستن خطاها و گناهان او تجاوز نمی کند و شیطان هرگز نمی تواند قدرت اختیار و انتخاب را از انسان باز گیرد. خداوند سه عامل مهم و اثرگذار عقل، فطرت و پیامبران را فرا روی انسان نهاد که راه سعادت و هدایت را به ما می نمایاند، و با وجود آنها، شیطان مجالی برای گمراه کردن انسان نمی یابد.
اما وقتی انسان این عوامل هدایت بخش را در درون خود خنثا و بی اثر ساخت، به اختیار خود طوق بندگی شیطان را بر گردن می نهد و آن موجود پلید و رهزن طریق سعادت و خوشبختی را بر تفکر و رفتار خویش حاکم می سازد. این همان پاسخی است که شیطان در قیامت به دوزخیانی می دهد که او را سرزنش می کنند:
«وَقَالَ الشَّیْطَانُ لَمَّا قُضِیَ الأَمْرُ إِنَّ اللّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَمَا كَانَ لِیَ عَلَیْكُم مِّن سُلْطَانٍ إِلَّا أَن دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلَا تَلُومُونِی وَلُومُواْ أَنفُسَكُم مَّا أَنَاْ بِمُصْرِخِكُمْ وَمَا أَنتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی كَفَرْتُ بِمَآ أَشْرَكْتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ»؛ [3] و چون کار [حسابرسی در رستاخیز] فرا رسید، شیطان [به دوزخیان] گوید:«در حقیقت خدا به شما وعده داد، وعده راست، و من به شما وعده دادم و با شما خلاف کردم و مرا بر شما هیچ تسلطی نبود، جز اینکه شما را خواندم و مرا پاسخ دادید. پس مرا سرزنش نکنید و خود را سرزنش کنید، نه من فریادرس شمایم و نه شما فریادرس من؛ من به اینکه پیش از این (یعنی در دنیا) مرا (با خدا) شریک می گرفتید باور ندارم. همانا ستمکاران را عذابی است دردناک.
مراتب سه گانه انسان ها
برای شناخت بهتر ارتباط شیطان با انسان و شرکت او در شئون زندگی او به دسته بندی سه گانه انسان ها از منظر قرآن و نهج البلاغه می پردازیم:
قَدْ أَخْلَصَ لِلّهِ فَاسْتَخْلَصَهُ فَهُوَ مِنْ مَعَادِنِ دِینِهِ وَ أَوْتَادِ أَرْضِهِ، قَدْ أَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ فَكَانَ أَوَّلُ عَدْلِهِ نَفْیَ الْهَوَى عَنْ نَفْسِهِ، یَصِفُ الْحَقَّ وَ یَعْمَلُ بِهِ لَا یَدَعُ لِلْخَیْرِ غَایَةً إِلَّا أَمَّهَا وَ لَا مَظِنَّةً إِلَّا قَصَدَهَا، قَدْ أَمْكَنَ الْكِتَابَ مِنْ زِمَامِهِ فَهُوَ قَائِدُهُ وَ إِمَامُهُ یَحُلُّ حَیْثُ حَلَّ ثَقَلُهُ وَ یَنْزِلُ حَیْثُ كَانَ مَنْزِلُه[4]؛ به خداوند اخلاص ورزید و خداوند وی را به مقام مخلصین نائل ساخت. [این رشد یافته] از معادن دین خداوندی، و مانند میخ های محکم [نگهدارنده ارزش ها] در زمین است. خود را به اجرای عدالت پایبند کرده و نخستین گامش در این راه، زدودنِ هوا و هوس از درون خویش است. در سخن، حق را به نیکویی تفسیر می کند و در عمل بدان پایبند است. هیچ هدف خیری نیست که آهنگ آن نکند و در راه تحقق آن گام برندارد، و گمان خیری نبرده که به سوی آن نشتافته باشد. بی تردید زمام امور خویش را به کتاب الهی سپرده است. پس پیشوا و امام او قرآن است. هرجا که قرآن بار اندازد، او نیز فرود آید و هرجا که قرآن جای گیرد، او را نیز جایگاهی باشد.
الف) مرتبه مخلَصین
دسته اولِ انسان ها از منظر قرآن، «مخلَصین» و به تعبیر دیگر «معصومان» هستند که شیطان از آنان نا امید است و در گمراه ساختن ایشان سلطه ندارد. قرآن از قول شیطان درباره این گروه می فرماید:
«قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَیْتَنِی لأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الأَرْضِ وَلأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ»[5]؛ گفت: «پروردگارا، به سبب آنکه مرا گمراه ساختی من [هم گناهانشان را] در زمین در نظرشان می آرایم و همه را گمراه خواهم ساخت؛ مگر آن بندگانت از میان آنان را که پاک و ویژه و برگزیده تو باشند.
معصوم کسی است که اندیشه و رفتارش از نقص و عیب پاک است، و در مرتبه کاملش خطا و سهو نیز از او سر نمی زند و همه شئون زندگی اش خالص برای خداست و شیطان هیچ سلطه و امیدی در آلوده ساختن او ندارد. اگر هم در مواردی شیطان درصدد اغفال معصومان برآمده تیرش به سنگ خورده و نتیجه ای نگرفته است؛
ب) مرتبه متقین
دسته دوم متقین اند که گرچه به لحاظ مرتبه از معصومان و اولیای خدا فروترند، به جهت تربیت یافتن در نزد انبیا و اولیا و تأسی به آنان و عمل به دستورات خداوند، به مقام تقوا نایل آمده و از گناهان پرهیز می کنند. شیطان به فریفتن این گروه طمع دارد، اما چون آنان اهل ذکر و تذکرند و می کوشند عوامل غفلت و دوری از خداوند را از خود دور سازند، شیطان نمی تواند بر اینان سلطه پیدا کند.
شیطان همواره این گروه را زیر نظر دارد تا راه نفوذی در آنان بیابد و گاهی موفق می شود تا ارتباط ضعیفی با آنان برقرار کند، اما آن گروه خداترس و پرهیزکار مکر شیطان را در می یابند و خود را از دام او می رهانند:
«إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّیْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ»[6]؛ کسانی که پرهیزکاری کردند چون وسوسه ای از شیطان به آنان رسد [خدای را] یاد کنند، پس به ناگاه بینا شوند.
متقین نیز در یک رتبه نیستند و مراتب فراوان دارند. کسانی همچون سلمان و ابوذر در عالی ترین مراتب اند، اما حد مشترک آنان این است که شیطان رفیق و قرینشان نیست و نمی تواند بر آنان سلطه یابد، و اگر آنها را وسوسه کرد یا اگر به ندرت مرتکب گناهی شدند، توبه می کنند و به خدا پناه می برند و خداوند آنان را از شر شیطان حفظ می کند.
ج) مرتبه گناه کاران
دسته سوم از بندگان خدا کسانی هستند که گناه و انحراف از مسیر حق خصلت ثابت و پایدار آنان شده است. این دسته وقتی دچار گناه و لغزشی می شوند فوراً به یاد خدا نمی افتند و از کردار زشت خود توبه نمی کنند و در نتیجه شیطان چنان گناهان را در نظرشان می آراید که چون موجودی بی اراده و اختیار، بیشتر به گناهان روی می آورند و در نتیجه، میل به گناه خصلت ثابت و ملکه آنان می شود و هنگام انجام گناه از خداوند و عاقبت خویش غافل می گردند. ویژگی برجسته این گروه آن است که رفیق و همنشین شیطان اند و او در همه شئون زندگی، افکار و رفتارشان نفوذ می کند در حالی که دل هاشان از یاد خداوند تهی است و به آنها سلطه پیدا می کند:
«وَمَن یَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ * وَإِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَیَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُّهْتَدُونَ»[7]؛ و هر که از یاد کرد خدای رحمان روی بر تابد، شیطانی بر او می گماریم که وی را دمساز و همنشین باشد، و هر آینه آنها (شیطان ها) آنان را از راه باز دارند و بر گردانند و آنان می پندارند که راه یافتگان اند.
غفلت از خداوند بزرگ ترین کیفر الهی
کسانی که بر ارتکاب گناهان پای می فشارند و از طغیان و فساد باز نمی ایستند، به بد ترین کیفر دنیایی خداوند گرفتار می شوند و آن گمراهی و غفلت محض از حق و بسته شدن همه راه های هدایت و رهایی از دام شیطان است. گرفتاران به این کیفر سنگین، نه میلی به شنیدن سخن حق دارند و نه حال و مجالی برای عمل به آن.
آنان همچون کسی هستند که با تصمیم و اختیار خود شروع به دویدن از سرازیری دره ای می کند، اما با فزونی گرفتن سرعت، مهار خویش از دست می دهد و ناخواسته سقوط می کند و از بین می رود. کسانی که در مسیر شیطان حرکت می کنند و شتابان به سوی تحقق بخشیدن به تمایلات و خواسته های شیطانی گام بر می دارند، به جایی می رسند که شیطان مُهر بندگی خویش را بر پیشانی آنان می زند و بر دل و دیگر عناصر وجودی آنان سلطه می یابد و راه برگشت و رهایی از سقوط و انحطاط را به رویشان می بندد. در نتیجه آنان در گمراهی و غفلت محض، به شقاوت و تیره روزی ابدی گرفتار می آیند:
«إِنَّهُ لَیْسىَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِینَ آمَنُواْ وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَكَّلُونَ * إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذِینَ هُم بِهِ مُشْرِكُونَ»[8]؛ شیطان را بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل می کنند تسلطی نیست. تسلط او تنها بر کسانی است که وی را دوست و سرپرست خود گرفته اند و بر کسانی که به او (خدا) شرک می ورزند.
شیطان نمی تواند بر کسانی سلطه داشته باشد که به خدا ایمان و توکل دارند و طوق بندگی پروردگار را بر گردن انداخته اند و تدبیر امور زندگی خویش را به وی سپرده اند؛ بلکه بر کسانی سلطه دارد که ولایت شیطان را پذیرفته باشند، پس تولی شیطان در نتیجه غفلت پایدار و ایجاد خصلت ثابت مفسده جویی و ارتکاب گناه حاصل می شود، نه به صرف لغزشی که از انسان سر می زند و در پی آن شخص پشیمان می گردد و توبه می کند.
کسی سلطه شیطان را پذیرفته و زیر پرچم او رفته، با همه وجود در پی انجام گناه است و از آن صرف نظر نمی کند. چنین کسی اگر به انجام گناه بزرگی چون ربا خواری مبتلا شد، به هیچ وجه از کردار زشت خود پشیمان نمی گردد و با علاقه و پشتکار بدان ادامه می دهد. او به مرتبه ای از انحطاط رسیده که نه عذاب الهی و دوزخ بیمی در او پدید می آورد و نه سخن از بهشت و سعادت ابدی برای او جاذبه ای دارد. او اصلاً در پی بهشت نیست و سخن از خدا، پیامبر، قیامت، مرگ، عذاب، ثواب و بهشت الهی او را می رنجاند و تنها کام جویی از لذت های دنیا و سخن از آنها برایش شیرین و جذاب است:
«وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَإِذَا ذُكِرَ الَّذِینَ مِن دُونِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ»[9]؛ و چون خداوند به یگانگی یاد شود دل های کسانی که به عالم آخرت ایمان ندارند منزجر می گردد و چون کسانی جز او یاد شوند ناگاه شادمان گردند.
تقابل سلطه حق و باطل
روشن شد که سلطه شیطان بر انسان یک باره و بی مقدمه صورت نمی گیرد؛ بلکه بر اساس آنچه از قرآن و روایات بر می آید، سلطه شیطان برآیند نظام و سلسله اسباب و مسبباتی است و طی یک جریان و سیر تکاملی منفی که از نقطه ای آغاز و به نقطه ای ختم می شود، حاصل می آید. بر این اساس، در آغاز شیطان بر انسان سلطه ای ندارد و آدمی با فطرت بیدار خویش خواهان کارهای نیک، سعادت دنیوی و اخروی و دوستی خداست و از رفتار زشت و شرک و کفر برکنار است. اما بر اثر پیروی از هوای نفس و وسوسه های شیطان و معاشرت با دوستان شیطان، میل به بدی در انسان پدید می آید و انجام دادن کارهای زشت و نافرمانی خدا، کار او را به جایی می رساند که شیطان رفیق و همنشین همیشگی اش می شود و بر همه شئون، اندیشه ها و رفتارهای او تسلط می یابد:
«فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ فَرَكِبَ بِهِمُ الزَّلَلَ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الْخَطَلَ فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرِكَهُ الشَّیْطَانُ فِی سُلْطَانِهِ وَ نَطَقَ بِالْبَاطِلِ عَلَى لِسَانِهِ».[10]
عالم نمایان خود پرست که زیر سلطه شیطان در آمدند و اختیار خویش را به او سپرده اند و در سرسپردگی به او بدان جا می رسند که چشمشان ابزاری می شود برای شیطان که با آن می نگرد و زبانشان نیز در اختیار شیطان قرار می گیرد تا با آن سخن گوید. گویی آنان لال اند و شیطان است که با زبان ایشان سخن می گوید؛ یعنی شیطان با زبان و چشم آنان به مقاصد و خواسته های خود می رسد و آن سرسپردگان بد بخت را به لغزش های پی درپی وا می دارد و گناهان بزرگ و زشت را برایشان می آراید تا با حرص و ولع بیشتری خویش را آلوده سازند. در نتیجه، این گمراهان به قهقرا رفته، سدّ راه جویندگان راستی و درستی می شوند و با هر فرد و گروهی که همراه شوند، منحرفشان می سازند.
به جز در نهج البلاغه و در این خطبه، در دیگر روایات این تعبیر را نمی یابیم که شیطان با چشم دوستان خود می نگرد و با زبان آنان سخن می گوید، و به دیگر سخن، دست و پا و گوش و چشم گنهکاران، دست و پا و گوش و چشم شیطان می گردد. اما نقطه مقابل آن، درباره اولیا و دوستان خدا فراوان در روایات یافت می شود و در فرهنگ دینی ما نیز کاربرد بسیاری دارد؛ از جمله در حدیث «قرب نوافل» که در کتاب های معتبر شیعی و با سندهای گوناگون از پیامبر اکرم(ص) نقل شده، آمده است:
«إِنَّ اللَهَ جَلَّ جَلَالُهُ قَالَ: مَا یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِی بِشَیْءٍ أَحَبَّ إِلَیَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ، وَ إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ، فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا، إِنْ دَعَانِی أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ»[11]خداوند متعال می فرماید: هیچ بنده ای از بندگانم به سوی من تقرب نمی جوید به چیزی که نزد من محبوب تر باشد از آنچه بر او واجب کرده ام. آن گاه او با نوافل (مستحبات) به من تقرب می جوید تا اینکه او را دوست می دارم و آن گاه که او را دوست داشتم، گوش او خواهم بود که با آن می شنود و چشمی که با آن می بیند و زبانی که با آن سخن می گوید و دستی که با آن بر می گیرد. اگر مرا بخواند اجابت کنم و اگر درخواستی کند عطا کنم.
بر اساس این حدیث شریف کسی که در مسیر تقرب به خداوند گام بردارد و افزون بر انجام واجبات، به مستحبات نیز بپردازد، به مقامی دست می یابد که چشمش خدایی می شود و خدا با آن می نگرد و زبانش خدایی می گردد و خدا با آن سخن می گوید و دستش خدایی می شود. درک این معنا برای ما بسیار دشوار است و تنها رهیافتگان به آن مقام متعالی آن را درک می کنند و فهم دیگران از آن مقام متعالی و رفیع ناچیز است.
بهترین تفسیر از حدیث مزبور این است که انسان تا آنجا می تواند به خداوند تقرب جوید که هرچه را دارد در اختیار او نهد و افکار و رفتار خویش را از مسیر اراده و خواست خداوند سامان دهد. در این مرحله او چنان با قوای ارادی و فکری خویش مستغرق در معرفت و توجه به خداوند می شود که دیگر به خودش و زندگی اش توجه استقلالی ندارد.
نتیجه گیری
دین مبین اسلام شرط هدایت و سعادت انسان را، اطاعت و بندگی خدا می داند. اما ممکن است به دلایل مختلف، مثل تأثیر شیطان و هوای نفس، انسان به انحراف بیفتد و از مسیر الهی خارج شود و زیر سلطه شیطان قرار گیرد، در نتیجه باید با اموری مثل تربیت یافتن در نزد انبیا و اولیا و همچنین تأسی به آنان و عمل به دستورات خداوند، و زدودن عوامل غفلت، راه نفوذ شیطان را بر خود ببندد.
پی نوشت ها
[1]. شریف الرضی، نهج البلاغه، خطبه 7.
[2]. شریف الرضی، نهج البلاغه، خطبه 7.
[3]. ابراهیم، 22.
[4]. شریف الرضی، نهج البلاغه، خطبه 87.
[5]. حجر، 39-40.
[6]. اعراف، 201.
[7]. زخرف، 36- 37.
[8]. نحل، 99-100.
[9]. زمر، 45.
[10]. شریف الرضی، نهج البلاغه، خطبه 7.
[11]. کلینی، اصول کافی، ج2، ص352.
منابع
- قرآن کریم
- شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، قم، دارالهجرة، ۱۴۱۴ق.
- كليني، محمد بن يعقوب، اصول كافي، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلامية، 1377 ق.
منبع مقاله | با اقتباس از:
مصباح یزدی، محمد تقی، بهترین ها و بدترین ها از دیدگاه نهج البلاغه، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)، 1401 ش.





















