ماجرای نعمان بن بشیر در کتاب شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید

این روایت، پرده ای روشن از چهره سیاسی و نظامی نعمان بن بشیر در دوران خلافت امیرالمؤمنین علی (ع) برمی دارد؛ جایی که مأموریت به ظاهر صلح جویانه، به خیانت، فرار و در نهایت جنگ افروزی علیه حکومت حق می انجامد. متن حاضر نشان می دهد چگونه سستی خواص و نفاق کارگزاران، زمینه ساز آشوب و فشار بر جبهه عدالت علوی شد.

نعمان پیک معاویه برای گفتگو با امام علی (ع)

صاحب کتاب الغارات می نویسد:

نعمان بن بشیر، همراه با ابو هریره، از طرف معاویه نزد حضرت علی (ع) آمدند. معاویه به آن ها دستور داد: نزد علی (ع) بروید و به او بگویید: قاتلان عثمان را به ما تسلیم کند تا قصاص کنیم.

معاویه خوب می دانست که حضرت علی (ع) قاتلان عثمان را تسلیم نخواهد کرد و وقتی این دو نفر که وجهه ای نزد مردم دارند، برگردند و به مردم بگویند، حضرت علی (ع) حاضر نیست قاتلان عثمان را تحویل دهد، مردم حضرت علی (ع) را ملامت و معاویه را در جنگ او معذور خواهند دانست.

نعمان و ابو هریره نزد مردم آمدند و هدف از مأموریت خود را اعلام کردند و سپس نزد حضرت علی (ع) آمدند.

ابو هریره گفت: با اباالحسن، خداوند برای تو در اسلام فضیلت و شرافتی قرار داده و تو پسر عم رسول خدا (ص) هستی. معاویه ما را فرستاده و پیشنهادی داده که با انجام آن، این جنگ منتفی و خداوند میان شما صلح برقرار می فرماید و آن پیشنهاد این است که کشندگان عثمان را به پسر عمش معاویه تحویل دهی تا آن ها را در مقابل خون عثمان، به قتل برساند و این فتنه خاموش و درگیری خاتمه پیدا کند.

بعد از او، نعمان بن بشیر هم مطالبی در همین زمینه گفت: حضرت علی (ع) به آن ها فرمود: این سخن را رها کنید و تو ای نعمان، از خودت بگو، آیا تو از تمام افراد قوم خودت (یعنی انصار) راه یافته تر هستی؟ گفت: نه. فرمود: اینک تمام قوم تو، یعنی طایفه انصار، در کنار من و یار و یاور من هستند، مگر بعضی افراد تکرو، حدود سه یا چهار نفر که از من جدا شده اند، آیا تو از آن چند نفر تکرو خواهی بود؟

نعمان گفت: من آمده ام که همراه تو و ملازم تو باشم و معاویه هم از من خواست این پیام را برسانم و من امید داشتم که فرصتی پیش آید تا با تو مذاکره کنم، شاید خداوند میان شما صلحی برقرار کنند و اگر نظر شما غیر از این است، من با شما و همراه شما خواهم بود.

خیانت به امام علی (ع) و فرار

نعمان نزد حضرت علی (ع) ماند و ابو هریره نزد معاویه بازگشت و جریان را به او اطلاع داد. معاویه گفت: نزد مردم برو و مطلب را برای آن ها بگو. نعمان یک ماه با حضرت علی (ع) بود و سپس فرار کرد. در مسیر خود، به عین الشمری رسيد.

مالک بن کعب ارحبی که عامل حضرت علی (ع) در آن شهر بود، او را دستگیر کرد و از او پرسید: برای چه این جا آمده ای؟ گفت: من پیامی از رفیقم داشتم، رساندم و حالا برمی گردم. کعب، او را زندانی کرد و گفت: اینجا بمان تا من درباره تو با حضرت علی (ع) مکاتبه کنم.

این کار برای نعمان خیلی ناگوار بود و بدین جهت، کسی نزد قرظة بن کعب انصاری که حسابدار خراج در آن شهر بود، فرستاد و او را از گرفتاری خود آگاه کرد. قرظه شتابان نزد مالک بن کعب رفت و گفت: پسر عم مرا آزاد کن. گفت: ای قرظه، تقوا داشته باش و درباره این مرد، نعمان، با من صحبت نکن، چه اگر او از نیکان انصار و با تقوا بود، از امیر مؤمنان نمی گریخت و به امیر فاسقان رو نمی آورد.

ولی قرظه دست بردار نبود، آن قدر اصرار کرد و کعب را قسم داد تا نعمان را آزاد کرد، ولی به او گفت: امروز و امشب و فردا صبح در امانی که از این جا بروی، به خدا قسم اگر بعد از آن تو را ببینم، گردنت را می زنم. نعمان با شتاب از شهر خارج شد و آن قدر پریشان حال بود که تا سه روز می رفت و نمی دانست کجا هست.

خودش بعدها نقل می کرد: به خدا نمی دانستم در چه مکانی هستم تا به محلی رسیدم که زنی مشغول آسیاب کردن بود و شعری خواند که من فهمیدم در قبیله ای از قلمرو معاویه هستم و چون تحقیق کردم، دانستم در کنار قبیله بنی متین هستم و به امنیت دست یافته ام.

نعمان از آن جا نزد معاویه آمد و تمام سرگذشت خود را نقل کرد و پیش معاویه ماند و همواره در صدد خونخواهی عثمان بود تا روزی که ضحاک بن قیس شبیخونی به مردم عراق زد و برگشت.

حمله نعمان به عراق

دو سه ماه پیش از آن معاویه گفته بود: آیا مردی وجود ندارد که من سپاهی در اختیارش بگذارم تا به ساکنان کنار فرات شبیخون برند و در دل مردم عراق رعب و وحشت ایجاد کند؟

نعمان گفت: مرا به این مأموریت بفرست که از آن ها در دل کینه ای دارم و می خواهم انتقام بگیرم.

معاویه دو هزار مرد مسلح در اختیار او گذاشت و سفارش کرد که به شهرهای بزرگ و مراکز پرجمعیت حمله نکنند، بلکه فقط به انبارهای اسلحه (و جاهای کم جمعیت) شبیخون بزنند و زود هم به شام برگردند.

نعمان بن بشیر با سپاه خود حرکت کرد تا نزدیک عین التمر رسید که مالک بن کعب ارجبی از جانب حضرت علی (ع) حاکم آن جا بود و نعمان را دستگیر و زندانی کرده بود.

مالک در آن شهر هزار نفر رزمنده همیشه با خود داشت، ولی در آن زمان به آن ها مرخصی داده و آن ها به کوفه بازگشته بودند و فقط حدود یکصد نفر با او بودند.

وقتی از آمدن سپاه نعمان با خبر شد، به امیرالمؤمنین (ع) نوشت: «اما بعد: همانا نعمان بن بشیر با جمعیتی زیاد مرا مورد حمله قرار داده است، شما نظر خودتان را اعلام فرمایید. خداوند تو را از ثبات قدم برخوردار و از تأییدات خودش بهره مند فرماید. والسلام».

سستی مردم کوفه

وقتى نامه مالک به حضرت علی (ع) رسید، بر فراز منبر آمد و بعد از حمد و ثنای الهی فرمود: «ایها الناس، برای یاری برادرتان مالک بن کعب، حرکت کنید، زیرا نعمان بن بشیر با جمعی از مردم شام که البته زیاد هم نیستند، او را مورد حمله قرار داده اند. بشتابید و برادران خود را یاری کنید، امید است خداوند متعال، به وسیله شما، دست و بال کافران را قطع کند».

حرکتی از جانب مردم دیده نشد، حضرت علی (ع)، فرستاده و بزرگان و سران کوفه را فرا خواند، به آن ها دستور داد حرکت کنید و دیگران را هم تشویق به حرکت نمایید.

باز هم نشانی از حرکت مردم دیده نشد و تنها عده کمی در حدود سیصد نفر یا کمتر نزد آن حضرت (ع) حاضر شدند و این بی تفاوتی و سستی سبب شد که حضرت علی (ع) به پا خواست و خطبه 39 را ایراد فرمود:

«مُنِيتُ بِمَنْ لَا يُطِيعُ إِذَا أَمَرْتُ وَ لَا يُجِيبُ إِذَا دَعَوْتُ. لَا أَبَا لَكُمْ، مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِكُمْ رَبَّكُمْ، أَمَا دِينٌ يَجْمَعُكُمْ وَ لَا حَمِيَّةَ تُحْمِشُكُمْ؟ أَقُومُ فِيكُمْ مُسْتَصْرِخاً وَ أُنَادِيكُمْ مُتَغَوِّثاً فَلَا تَسْمَعُونَ لِي قَوْلًا وَ لَا تُطِيعُونَ لِي أَمْراً حَتَّى [تَكْشِفَ] تَكَشَّفَ الْأُمُورُ عَنْ عَوَاقِبِ الْمَسَاءَةِ، فَمَا يُدْرَكُ بِكُمْ ثَارٌ وَ لَا يُبْلَغُ بِكُمْ مَرَامٌ. دَعَوْتُكُمْ إِلَى نَصْرِ إِخْوَانِكُمْ فَجَرْجَرْتُمْ جَرْجَرَةَ الْجَمَلِ الْأَسَرِّ وَ تَثَاقَلْتُمْ تَثَاقُلَ النِّضْوِ الْأَدْبَرِ، ثُمَّ خَرَجَ إِلَيَّ مِنْكُمْ جُنَيْدٌ مُتَذَائِبٌ ضَعِيفٌ، كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ».

«من گرفتار کسانی شده ام که وقتی دستور می دهم، اطاعت نمی کنند و هنگامی که آنان را دعوت می کنم، اجابت نمی نمایند. وای بر شما، برای یاری پروردگارتان در انتظار چه رهبری و چه شرایطی و چه روزی نشسته اید؟ آیا دینی ندارید که شما را جمع کند؟ آیا غیرتی ندارید که شما را به جنگ با دشمنانتان تحریک کند؟

در میان شما می ایستم و شما را به یاری و کمک فرا می خوانم، از شما پناه می خواهم، سخن مرا نمی شنوید و امر مرا اطاعت نمی کنید تا عاقبت شوم حوادث آشکار شود. نه می توان به وسیله شما خون مظلومی را خونخواهی کرد و نه می توان به هدفی دست یافت. من شما را برای کمک رساندن به برادرتان دعوت کردم، همچون شتر درمانده و بیمار، ناله سر دادید و مانند حیوانی لاغر و مجروح بی حرکت ایستادید. اینک تعدادی از شما به صورت سپاهی ارزان و ناتوان که گویا مرگ را مقابل خود می بینند، نزد من آمده اند».

اعلام آمادگی عدی بن حاتم و قبیله اش

حضرت علی (ع) بعد از این بیانات به خانه خود رفت و پس از رفتن او عدی بن حاتم برخاست و فریاد زد: «ای مردم به خدا قسم! این روش شما مایه خواری و بدبختی است. آیا ما با امیرالمؤمنین (ع) بیعت کردیم که با وی اینگونه رفتار کنیم؟».

سپس خدمت آن حضرت (ع) آمد و گفت: «یا امیر المؤمنین! یک هزار نفر از قبیله طی با من هستند و از فرمان من سرپیچی نمی کنند. اگر مایل هستی، من به اتفاق آن ها حرکت کنم». حضرت علی (ع) گفت: «من هرگز یک قبیله را از میان قبائل عرب در معرض خطر قرار نمی دهم، ولی به اردوگاه نخیله برو و در آن جا مستقر شو». سپس دستور داد به هر رزمنده ای هفتصد دینار یا درهم بپردازند و در نتیجه غیر از رزمندگان قبیله طی، یک هزار نفر دیگر هم اجتماع کردند.

هنوز رزمندگان به جانب جبهه حرکت نکرده بودند که خبر پیروزی مالک بن کعب و هزیمت نعمان بن بشیر رسید و او نامه پیروزی را برای مردم کوفه خواند و حمد و سپاس الهی را به جا آورد و آن گاه نگاهی به مردم کرد و فرمود: «این خبر مایه حمد و سپاس خداوند و حاوی مذمت بیشتر افراد شما است».

شکست مفتضحانه نعمان بن بشیر

اما جریان پیروزی بر نعمان بن بشیر این گونه بود:

عبدالله بن حوزه ازدی می گوید: من موقع رسیدن نعمان بن بشیر، با مالک بن کعب بودم. نعمان با دو هزار نفر آمده بود و ما فقط یکصد نفر بودیم. مالک گفت: در داخل شهر با آن ها می جنگیم. شما دیوارها را پشت سر خود قرار دهید و خود را به هلاکت نیافکنید و بدانید که خداوند ده نفر و صد نفر را بر هزار نفر و عددی اندک را بر تعدادی زیاد پیروز می فرماید.

سپس گفت: از نمایندگان و یاران و کارگزاران امیرالمومنین (ع) در نزدیکی ما، قرظة بن كعب و محنف بن سلیم هستند. تو نزد آن ها بشتاب و حال ما را برای آن ها بگو و از آن ها بخواه که در حد امکانشان ما را یاری کنند. عبدالله می گوید: من شتابان به سوی آن دو نفر به راه افتادم و دوستان من هم یاران نعمان را هدف تیرهای خود قرار دادند.

در اولین مرحله به قرظة بن کعب برخوردم و از او استمداد کردم. گفت: من مأمور جمع مالیات هستم و نیرویی در اختیار من نیست که کمک کنم. پس از آن، نزد محنف بن سلیم رفتم و ماجرا را گفتم. او عبدالرحمان بن محنف را با پنجاه نفر همراه من فرستاد.

مالک و یارانش تا هنگام عصر با نعمان و سپاهش جنگیده و دیگر آماده شهادت بودند که ما رسیدیم و اگر دیرتر رسیده بودیم، همه آن ها نابود شده بودند. سپاه شام با دیدن ما، شروع به عقب نشینی کردند و مالک و اصحابش جان تازه ای یافتند و بر شدت حملات خود افزودند تا دشمن را از شهر بیرون راندند.

ما بر سپاه دشمن تاختیم و سه نفر از آن ها را به خاک افکندیم و آن ها به خیال این که نیروهای کمکی ما از عقب می رسند، ترسان و هراسان عقب نشینی کردند و اگر می دانستند که نیروهای ما همین پنجاه نفر است، بر ما می تاختند و ما را از پا در می آوردند. ولی شب فرا رسید و آن ها در تاریکی شب از قلمرو ما گریختند.

نامه مالک و ابلاغ خبر پیروزی

مالک نامه ای به این مضمون برای حضرت علی (ع) نوشت:

«اما بعد، نعمان بن بشیر با جمعی از شامیان که خود را برتر و تواناتر می دانستند، ما را مورد حمله خود قرار دادند و در آن حال، بیشتر یاران من پراکنده شده و در محل حضور نداشتند. ما با همان تعداد یاران موجود، با شمشیرهای برهنه بر آن ها تاختیم و تا شب هنگام با آن ها جنگیدیم و از محنف بن قيس هم کمک خواستیم و او هم پسر خود را با جمعی از شیعیان امیرالمؤمنین (ع) به یاری ما فرستاد.

چه جوانمرد بود پسر او و چه نیک مردانی بودند فرستادگان او. ما با کمک آن ها دشمن را در فشار قرار دادیم و کار را بر آن ها دشوار کردیم. خداوند نصرت خود را بر ما نازل و دشمن خود را منهزم و سیاه خود را عزت بخشید. سپاس خداوند بزرگ را و درود و رحمت و برکات خداوند بر امیر مؤمنان باد».

شکایت امام علی (ع) از مردم کوفه

محمد بن قرات جرمی از زید بن علی روایت می کند که حضرت علی (ع) که در خطبه خود که در آغاز حمله نعمان بن بشیر برای مردم کوفه خواند، فرمود:

«أيها الناس! من شما را به سوی حق فرا خواندم، روی گرداندید، با تازیانه شما را زدم مرا خسته و درمانده کردید. آگاه باشید، بعد از من زمامدارانی بر شما مسلّط خواهند شد که مانند من رفتار نخواهند کرد. آن ها با تازیانه و شمشیر شما را شکنجه خواهند داد. من شما را شکنجه نمی کنم، زیرا هر کس مردم را در دنیا شکنجه کند، خداوند او را در آخرت معذب خواهد کرد.

نشانه صحت سخن من آن است که فرمانروای یمن بر شما حمله خواهد کرد و کارگزاران و همکاران آن ها را گرفتار خواهد ساخت و مردی که او را یوسف بن عمرو می گویند را بر شما خواهد گماشت و در آن هنگام مردی از ما اهلبیت (ع) برای مبارزه با او قیام خواهد کرد. او را یاری کنید که او دعوت کننده مردم به سوی حق است».

محمد بن فرات می گوید: مردم می گفتند آن مرد قیام کننده از اهلبیت (ع) که امیرالمؤمنین (ع) از قیام او خبر داده بود، زید (ع) بود.

نتیجه گیری

ماجرای نعمان بن بشیر نمونه ای عملی از درسی است که باید در مقابل دشمنان هوشیار بوده و گوش به فرمان امام خود باشیم، وگرنه باید منتظر تاخت و تاز دشمن در سرزمین خود بمانیم.

منبع مقاله | با اقتباس و ویرایش از:

صحفی، سید محمد، سیری در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، قم، انتشارات ارم، 1379، صفحه 395-401.

ماجرای نعمان بن بشیر در کتاب شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید

فهرست مطالب

    برای شروع تولید فهرست مطالب ، یک هدر اضافه کنید

    مطالب پربازدید

    هیچ نوشته‌ای پیدا نشد.

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    ما از کوکی ها برای بهبود کارکردن شما با سایت استفاده می کنیم. با استفاده از این سایت شما استفاده ما از کوکی ها را پذیرفته اید.
    برای دیدن محصولات که دنبال آن هستید تایپ کنید.